سه‌شنبه، آبان ۲۱، ۱۳۸۱

احتمالا از پنجشنبه يا جمعه تو يه آموزشگاه، مدار منطقي و معماري - و به احتمال خيلي کم محاسبات عددي - درس مي دم. بايد خيلي تمرين کنم. آخرين بار تو آزمايشگاه معماري چند بار از زور خنده نزديک بود بترکم. به هواي آب خوردن از آزمايشگاه مي دويدم بيرون، که البته تو ماه رمضون بهتره از الان راههاي بهتري پيدا کنم. فکرش رو بکنين در حالي که وسط آزمايشگاه ايستادين يکي از بچه ها که پشت ميز نشسته و داره مدار مي بنده، بجاي اينکه حول محور Z بچرخه، حول محور X سرش رو مي چرخونه و در حالي که انگشتش رو گذاشته وسط عينکش و فشارش مي ده که تو اون وضعيت وارونه نيفته پايين، با قيافه خيلي جدي ازتون يه سوال مي پرسه و بعد همونجوري وارونه زل مي زنه بهتون و منتظر جواب مي مونه. يا يه نفر که عادت داره خيلي ادبي حرف بزنه، وسط جمله اش يهو بگه: "پس اگر درست متوجه شده باشم، منظور شما اين است که مقدار اين پورت زرت و زرت آپديت بشه..." خوب بابا ظرفيت آدم حدّي داره! اونوقت مي گن خودت رو جدّي نشون بده.
عوضش الان نشستم دارم کتابهاي خيلي غم انگيز مي خونم بلکه اين دفعه وسط کلاس نزنم زير خنده. خوب نيست آبروي آدم جلوي غريبه ها بره.